تبليغاتX
... به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی

بنام خ د ا

 بنام خدای مهربون خودم...

خدای مهربون خودم که دوسش دارم...

خیلی وقته چیزی ننوشتم، نمی گم دلم برا نت تنگ شده بود چون شاید واقعا اینجوری نبوده....

چند وقتیه اتفاقای عجیبی تو زندیگم می افته که همش ختم می شه به خود خود  خ د ا!!!!

نمی دونم از کجاش بگم ولی باید بگم همه چیو نمی تونم اینجا بگم چون هم باورش براتون سخته و هم خودم دلم نمی خواد یه سری چیزها رو همه بدونن...

بذارید فونتمو بزرگ کنم چشای نازتون اذیت نشه...

البته چشای من دیگه درد نمی کنه چون این مانیتور جدیدم آخرشه،اگرچه الان دو روزه با این سیستم جدید ور می رم ولی می ارزه بالاخره اسب پیش کشیه دیگه، نباید دندوناشو شمرد آخه این سیستمو بهم جایزه دادن ولی هیچ کدوم از درایوراش همراش نیست،ایرانه دیگه .... شیراز دیگه...

بگذریم...

بعد اینکه ترم تموم شد تصمیم گرفتم یه سفر برم،خیلی دلم می خواست که برم ولی ابر و باد و مه خورشید داشتن مانعم می شدن ولی با هر بدبختی بود رفتم،  بد نبود خوش گذشت ولی چیزیو که انتظارشو داشتم بدست نیاوردم ولی عوضش یه چیز خیلی بزرگ بهم هدیه داده شد...

یادمه یه بار یه جایی خوندم که نوشته بو خدا به حضرت موسی گفته که، من 2 جا از کار بنده هام خندم می گیره، یکی وقتیه که من بخوام کاری انجام بشه و اونها نخوا و برا نشدنش تلاش کن و یکی هم موقعی که من نخوام کاری بشه و اونها برا شدنش تلاش کنن...

این هدیه من بود که خدای مهربونم در اوج سخاوت بهم هدیش کرد

دو روزه که برگشتم خونه...

خیلی برنامه ها دارم...

چند روزیه که خستم و ذهنم درگیره...

هنوزم کابوس می بینم...

ولی کابوس هایی که برام خیلی معنی دارن، نمی دونم قراره چه اتفاقای جدیدی برام بیفته ولی من با همه وجودم آماده پذیرششونم...

دو شب پیش خواب ...... دیدم، یه تجربه ناب و البته ترسناک

بگذریم...

سرتونو درد نیارم....

دارم همه نیروهامو متمرکز می کنم تا ایشالا از اول مرداد استارت ارشد رو بزنم، من مطمئنم که ....

در ضمن تو این چند وقته اعتقادم به راز بیشترو بیشتر شده، برخلاف خیلیای دیگه که کم کم فراموشش کردن

راستی یه کتاب جدید براتو دارم...

آن ها از فاضل نظری حتما بخونیدش...

در روزگار شما آن هایی است...

                      خود را با آنها همراه کنید...

                                                         آن هایی که چون ابر می گذرند...

اینم یه شعر دوست داشتنی از این کتاب :

سفر

سکه این مهر از خورشید هم زرین تر است

خون ما از خون دیگر عاشقان رنگین تر است

***

رود راهی شد به دریا،کوه با اندوه گفت

می روی اما بدان دریا ز من پائین تر است

***

ما چنان آیینه ها بودیم، رو در رو ولی

امشب این آیئنه از آن آیینه غمگین تر است

***

گر جوابم را نمی گویی، جوابم کن به قهر

گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین تر است

***

سنگدل! من دوستت دارم،فراموشم نکن

بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین تر است

پی نوشت : از همه دوستانی که تو این مدت برام نظر گذاشتن و نتونستم جواب بدم عذرخواهی می کنم.

موفق و شاد باشید و خدای مهربونم پشت و پناهتون باشه...

+ دل نوشته ی حس خوب در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 12:47 |
این روزها خیلی خستم...

دیروز داشتم میمردم...

لعنت به این گرمای شیراز...

فک کنم گرما زده شده بودم...

حالم خیلی بود...

بعدبختی اینکه امروزم امتحان انقلاب داشتم....

یه کتاب مزخرف که از پایه اشتباه نوشتنش...

نمیدونم کی اینو نوشته، آخه این همه ادعا، نظر همه رو رد کرده،آخرشم خودتون حدس بزنین که چی گفته، همون حرف های دکتر(!!!!) احمدی نژاد رئیس جمهور محبوب!!!!!

بگذریم...

این روزها، ذهنم خیلی مشغوله...

گاهی اوقات در مورد همه چی به تناقض میرسم...

در مورد همه چی بین دو راهی قرار می گیرم...

خوابام کاملا عجیب و عذاب آور شدن...

دیروز خواب 1 دختریو می دیدم که کل صفحات قرآنشو کنده بود به جز چند صفحه آخری، نمی دونم ازم چی می خواست ولی عذابم می داد، وقتی ازش پرسیدم تو با این وضعیتت(آخه به ظاهرش نمیومد قرآن دستش بگیره) با این قرآن چی کار می کنی؟ بهم گفت داره تفسیر می کنی، همون چند صفحه رو تفسیر می کنه...

همین چیزها بیشتر عذابم میدن، حس می کنم دو نفرم، نمی دونم کدوم یکی می خواد پیروز شه به اون یکی...

برام دعا کنید...

فردا امتحانام تموم میشه...

دیگه باید برم...

بچه ها منتظرن ناهارشونو ببرم...

آخه امروز من شهردار اتاقم...

خوش باشین...

+ دل نوشته ی حس خوب در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 12:11 |
سلام به همه دوستان

سلام به جناب ناشناس...

خیلی وقته دیگه نمی تونم بیام اینجا...

الانم به هر زوری بود از وقتم دزدیم و اومدم...

این روزها سرم حسابی گرمه...

دارم به هدفم فکر می کنم...

اگرچه دیگه خواننده هامم خیلی کم شده ولی باید بگم بازم دوست دارم،بنویسم حتی اگه هیشکی نخوندشون...

در هر حال فعلا بیشتر از این نمی تونم امروز اینجا باشم...

براتون آرزوی موفقیت و سلامتی دارم............

پ.ن : دوستان خواهش می کنم پیام میدن یه ردپایی از خودشون به جا بزارن که بتونم جواب بدم...


+ دل نوشته ی حس خوب در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 17:3 |
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، بهارو احساس کردم...

از همون گرمای نور آفتابی که از پنجره اتاق با جسارت داشت وارد اتاق میشد، می تونستم حس تازگیو احساس کنم...

وقتی به یه سال عقب تر بر میگردم، می بینم سال 87 با اینکه سختی توش کم نکشیدم ولی با این حال سال خوبی برام بود، چون احساس می کنم بزرگترو قوی تر شدم...

همه جا بوی بهار میده...

از اون گلدون جلوی پنجرمون گرفته تا صدای شرشر رودخونه ای که همیشه یادآور بچگی هام بوده...

از شور و شوق خواهر زاده دوست داشتنیم گرفته تا لبخندهای پیرمرد 70 ساله همسایمون...

از شلوغیه بازار و خیابونا گرفته تا خلوت و گوشه گیری برف های نوک کوه...

از فریادهای اون بچه گنجشکا گرفته تا گل های رو درخت ها...

از حس خوب من گرفته تا حس بد اون شخص بی هویت که امروز برام پست گذاشته بود...

بهار داره میاد،

                 بهار داره میاد.......

 بهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار اومد...

اگرچه من برف ها زمستونو بیشتر دوست دارم ولی بهارو هم دوست دارم چون اونایی که دوستشون دارم با اومدن بهار خوشحال میشن...

راستش حوصله نوشتن ندارم....

امیدوارم سالی خدایی و پر از خوبی و خوشی در انتظار همهمون باشه حتی در انتظار او شخص بی هویت

پ.ن : آخرش نفهمیدم هدف این جناب بی هویت از اینکه با اسم دوستای نزدیکم پیام میذاره چیه!!! عزیزم من که گفتم بزرگ شدم، با این کارات گول نمی خورم که! اگه واقعا به حرف هایی که میزنی معتقدی یه نشونه ای از خودت جا بذار بیام سراغت با هم اختلات کنیم.... اگرچه حدس میزنم از چه گماشی هستی و ...! عید تو هم مبارک نامهربونم! ممنون که زحمت کشیدی و پست گذاشتی ولی متاسفم که مجبور شدم حذفشون کنم چون زیاده روی کرده بودی....

+ دل نوشته ی حس خوب در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 10:34 |
سلام دوستان...

نمی دونم چی بنویسم...

چند وقتیه که احساس می کنم دشمن قوی تر شده...

ولی من از شکست نمی ترسم...

می دونم که من توان شکستشو دارم...

ولی...

نمی دونم...

فعلا همه چی رو هواست...

همه چی بهم ریخته...

باید یه خونه تکونیه حسابی بکنم...

اول از دوستام شروع کردم...

هر کیو که آزارم میده یا بعبارتی جزء نیروهای دشمن از زندگیم حذف می کنم و این کارو با سنگدلی هر چه تمامتر انجام می دهم...

اگرچه گاهی احساساتی میشم ولی همه سعیمو میکنم از منطقم کمک بگیرم...

نمی دونم چی میخواد بشه...

ولی هر چی که هست تصمیمم اینه که نذارم کسی حس خوبمو ازم بگیره...

چند روز پیش یکی از مهربونترین دوستامو با حرف هام آزردم، اگرچه اصلا چنین قصدی نداشتم، خودشم می دونه و می دون که موقع خودندن این پست منو می بخشه...

چند روزیه سرم شلوغه...

نمی تونم تمرکز کنم و چیز خوبی بنویسم ، برا همین ترجیح می دم اینجوری بنویسم، همیشه نوشتن آرومم می کرده مثل یه دوش آب سرد که همیشه عاشقش بودم و هستم...

البته خدارو شکر تازگیا یه راه دیگم پیدا کردم، هر وقت حوصله کاریو ندارم، میرم میشینم و خوشنویسی می کنم، واقعا خوشم میاد ازش...

چندتا پروژه کلفت دارم که باید تو تعطیلات آمادشون کنم، اگرچه این پروژه ها گروهیه ولی نمی دونم چرا دارم همشونو من می نویسم!!!!!

البته دیروز پسرعموم یه سری برگه برام آورد که براش ترجمه کنم، مربوط به پایان نامش میشه، راستش متنش یکمکی زیادی سخته ولی دیگه چیکار میشه کرد اینم از اون دسته کارهایی که دوست دارم بکنم...

آخشششششششششششششششششش

راحت شدم...

چند وقتیه که دیگه خواننده های وبلاگمم کم شدن!!

منتظر نظراتون هستم...

+ دل نوشته ی حس خوب در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 11:38 |
با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویایی

 دخترک افسانه می خواند

 نیمه شب در کنج تنهایی:

بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله ی خورشید

بر فراز تاج زیبایش

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سویی

باد پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه ی موی سیاهش را

مردمان در گوش هم آهسته می گویند

"آه...او با این غرور و شوکت و نیرو"

"در جهان یکتاست"

"بی گمان شهزاده ای والاست"

دختران سر می کشند از پشت روزن ها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پرغوغا

در تپش از شوق یک پندار

"شاید او خواهان من باشد."

لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا

دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند

او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمی چیند

همچنان آرام و بی تشویش

میرود شادان به راه خویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور بادپیمایش

مقصود او...خانه ی دلدار زیبایش

مردمان از یکدگر آهسته می پرسند

"کیست پس این دختر خوشبخت"

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گویی ز شادی می گشایم پر

اوست...آری...اوست

"آه ای شهزاده، ای محبوب رویایی

نیمه شبها خواب می دیدم که می آیی."

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

"ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی

ای نگاهت باده ای در جام مینایی

آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی

ره بسی دور است

لیک در پایان این ره...قصر پر نور است."

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش

باز هم آرام و بی تشویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور باد پیمایش

می درخشد شعله ی خورشید

بر فراز تاج زیبایش

می کشم همراه او از این شهر غمگین رخت

مردمان با دیده ی حیران

زیر لب آهسته می گویند

"دختر خوشبخت!..."

این شهر از فروغه...

خیلی دوستش داشتم....

می دونم شاید تکراری باشه ولی ارزش داره....

تقدیم به همه فروغ دوستان

+ دل نوشته ی حس خوب در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 11:42 |
...

     و آن زمانی که تولد بهانه ای شد برای آغاز...

                                                            یاد گرفتن را آموخیتم...

مهربانی را از آغوش مادر...

تلاش را از رنج های پدر...

دلسوزی را از نگاه های خواهر...

گذشت را از حرکات برادر...

رهایی را از باد...

هدفمندی را از رود...

بی قراری را از قاصدک...

پایداری را از مرد...

نجابت را از زن...

تواضع را از قطره...

ابهت را از دریا...

غرور را از کوه...

زیبایی را از ماه...

شادی را از شمشاد...

امید را از نهال...

آرزو را از کرم...

عشق را از نیلوفر...

طروارت را از شمعدانی گوشه پنجره...

عبادت را از آفتاب گردان...

شروع را از طلوع...

و آرامش را از غروب...

شور را با طوفان...

تحمل را از صخره...

گرانبهایی را از صدف...

بخشندگی را از آفتاب...

غم را از ابر...

گریه را باران...

تلاش را از مور...

و معاش را با نور...

ولی...

راز و رمز را...

              از اشک...

                       از اشک...

از اشک اموختم...

نمی دونم چه رازی درون این دریای آرامشبخش شناور است؟!؟!

تقدیم به همه اونهایی که از راز اشک با خبرن....

+ دل نوشته ی حس خوب در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 13:18 |
دلگیرم...

لبریزم...

می سوزم...

در خویشم...

از ابری میریزد...

طوفانی می خیزید...

چون رودی زاینده...

اشکم را می ریزم...

با گریه، بی خنده...

بر دنیا می خندم...

از دوری...

            از دوری....

                         از دوری....

از دوری می نالم

                   با زاری....

با اشکم...

رودی را خواهم ساخت...

با قایق در این رود خواهم تاخت...

تا دریا...

         تا  آنجا...

                    تا هر جا....

                                تا بی جا...

                                             تا....

می خشکد این چشمه...

می سوزد این بستر ...

بی تابم...

            بی حالم...

                         بی یارم...

                                    می مانم!?!?!?!

نمانم..

            بی یارم...

می سوزم...

             بی بارم...

می خشکم...

              بی آبم...

می میرم...

            بی مارم...

می نوشم...

                این جامم...

می بینم همراهم...

                 آن یارم...

...

در خوابم...

            می خیزم ...

می بینم ...

               تنهایم...

خوشحالم...

             خوشحالم...

                            خوشحالم...

از کابوس بی زارم....

بی یارم....

              نمانم ...

                       نمانم...

                                نمانم...

امشب دلم مث هوای اینجا ابری بود...

راستی چه خوب که وقتی هوا ابریه بعدش بارون بگیره...

 آخه اینجوری دوباره میشه آسمونو خوشحال دید...

یه آسمون آبی یعنی یه حس خوب

تقدیم به دوست آسمونیم رویا...16.gif16.gif16.gif16.gif

+ دل نوشته ی حس خوب در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 23:14 |


Powered By
Hese Khub